|
ميان غم بارترين و شايد زجر آورترين لحظاتم مرگ به سراغم مي آيد و كابوس زندگي پر دردم را ميان شيرين ترين آرزوهايم به زنجیر ميكشد من مرده ام و اينك تابوتم را ميان سنگيني سكوت سنگين تر از دردهايم به سوي فرجامي كه گريبانگير انسان هاست می برند قبرم را به تزيين دانه هاي خاكي كه جسمم را در بر می گیرند مي آرايند و روياييم را پايان مي بخشد و زندگي پر از رنجم را فرجامي ابدي ميدهد انسانها زمان را تسخير خواهند كرد و آرام و آرامتر از ثانيه ها فراموشم خواهند كرد. و من ديگر طعم تلخ زندگي را نخواهم چشيد من مرده ام
شاهد مرگ غم انگیز بهارم چه کنم ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم نیست از هیچ طرف راه،برون شد شبم زلف افشان تو گردیده حصارم ،چه کنم از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند سخت دلبسته ی این ایل وتبارم چه کنم من کزین فاصله ،غارت شده ی، چشم توام چون به دیدار تو افتد سرو کارم چه کنم یک به یک با مژه هایت ،دل من مشغول است میله های قفسم را نشمارم چه کنم
مراببخش مرا ببخش مراببخش
کاش نمیرفت،همه راتنها گذاشت،ندای بامعرفت چراتنهایمان گذاشتی؟مگه آزادی نمی خواستی؟پس چراتنهاآزادشدی؟ندا،ندا،ندا...
خبرها می گویند: "ندا سلطان آقا ۲۷ ساله، دانشجوی فلسفه در جریان اعتراضات مردمی شنبه ۳۰ خرداد۱۳۸۸ در امیر آباد تهران، به ضرب گلوله نیروهای شبه نظامی (بسیج) کشته شد. وی همراه استاد دانشگاهش (رشته فلسفه) و چند تن از هم کلاسیهایش برای شرکت در تظاهرات اعتراضی به امیراباد رفته بود. وی برای دقایقی در حالی که با موبایل صحبت میکرده از جمع تظاهر کننده عقب میافتد که در این هنگام، یکی از ۲ لباس شخصی موتور سوار، قلب ندا را با کلت کمری هدف قرار میدهد." به این ترتیب ندا رفت. بهتش از مرگ را برای تماشاگران گذاشت و چشمان بازش را برای آنها که امروز می نویسند:مبادا در غیبت نداچشمان را ببندیم؛ و البته تکه ای از بدنش را برای آنان که "معلوم نبود آن را برای چه می خواستند!"
«« موج سبز »» .............................. ..............................
جهان، آلودة خواب است. فرو بسته است وحشت در به روي هر تپش، هر بانگ چنان كه من به روي خويش در اين خلوت كه نقش دلپذيرش نيست و ديوارش فرو مي خواندم در گوش: ميان اين همه انگار چه پنهان رنگ ها دارد فريب زيست! شب از وحشت گرانبار است. جهان آلودة خواب است و من در وهم خود بيدار: چه ديگر طرح مي ريزد فريب زيست در اين خلوت كه حيرت نقش ديوار است؟
چنان شوق رهايي داشت كه تنها يك لحظه غفلت كردم پر زد و رفت و چنان عشق آزادي داشت كه نه نگاه منتظرم را ديد و نه دلواپسي دلم را پر زد و رفت و چنان شوق آسمان داشت كه التهاب اسارت در شعاع رنگارنگش آب شد پر زد و رفت مي دانم كه ديگر نمي آيد اما… قفس زندگي ام پر است از جاي خالي پرواز … بي اعتنا و سبك اما پرنده پر زد و رفت …
خواندمت تو را بارها و بارها از ميان هياهوي بسيار و بي حاصل اين شهر پراز نيرنگ خواندم . گفتمت بگذار كوله بار خستگي و اجبار را . و دعوتت كردم : سوي كلبه صميمي و ساده دل من بيا ، سرت را روي دامن پر از شكوفه و لبخند خاطرات من بگذار و براي هميشه بمان . بمان تا قرار با دل بيقرارم آشتي كند ، تا سرمست مهر پايكوبي كنم ، بمان تا من نيز اندكي بيشتر زنده بمانم . اما تو ، مثل هميشه سرد و ساكت و خموش و پر از ابهام به نقطه اي دور خيره بودي . انگار من مثل يكي از عروسكهاي دخترت خريده شده بودم براي اوقات تنهايي. گويي مرا نمي ديدي و هرگز باورم نداشتي . حتي خداحافظي دردآلودم را نشنيدي و برايم دستي تكان ندادي .تو حريم عاطفه را شكستي و مرا به بينهايت غم رهنمون كردي . مرا از روشنايي ها جدا كردي با همان پوزخند هميشگي و چشماني كه ديگر زيبا نبود .
فقط كمي آهسته تر خواهش مي كنم تو را مي گويم : بغض قديمي تويي كه تا مي آيم زندگي را مزه كنم ، به سراغم مي آيي تويي كه حتي نمي خواهي يك لحظه توهم خوشبختي حتي ، با من باشد ! مي خواهم زندگي كنم ، حتي اگر انگيزه ام تنها نوشتن باشد ! پس بگذار نفس بكشم بغض قديمي ، فقط كمي از فشار دستهايت بكاه مي دانم خواهش بزرگيست اما تنها كمي آهسته تر گلويم را بفشار آنقدر كه اشكهايم بتواند بر گونه هاي تبدارم بريزد !! …كمي آهسته تر …
بي حاصل بود همه آن جستجوها براي يافتن نشاني از جاده وداعت همه آن پرس و جو ها براي پيدا كردن ردي از انعكاس كلامت تو در شب چشمهايم گم شده بودي ….
حکایتم کن
تنهایی را می شود آبی رنگ کرد.آن وقت تنهایی ات دریا می شود و تو می توانی در آن غوطه بخوری و مزمزه کنی آبی شدن را.تنهایی را می شود سبز رنگ کرد.آن وقت تنهایی ات می شود سبزه و جنگل تا لختی روی سبزه هایش دراز بکشی و زیر برگ سبز درختانش گوش بسپاری به نغمه های مرغی که می خواند نوای دلتنگی ات را.
هر شب هزار فرشته
بر پلک هایم می بارند تا به فردایم بکشانند با بوسه ای آفتابی !!!
Darkeat dead
دیشب می کند گوری دیگر و با هر بیلی که میزد به فکر میرفت خاکها را با خستگی بالا میزد و به یاد می آورد دیشب می کند عمیق و عمیقتر گور کن خاکها را نفس رنان کنار میزد او قسم خورده بود در اولین نگاه شور انگیز دیگرش زندگی را وداع گوید. و امروز
تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست ... تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست ... تنهایی را دوست دام زیرا تجربه کردم ... تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست ... تنهایی را دوست دارم زیرا.... در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار
زندگی رسم خوشایندیست...
از من نپرسید چرا و چگونه که مجبور میشوم نقاب بگذارم رهایم کنید همانگونه من رهایتان کردم تمنا میکنم مرهم دردهایم باشین تنهایم بگذارید تا بیهوده لبخند دروغین نبینید و نشنوید.
Do not think you are alone Am always there with you close your eyes and feel my hands holding you
ابر می بارد و من می شوم از یار جدا
چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا
ابرو باران و من و یار ستاده به وداع
سبزه نوخیز و هوا خرم و بستان سر سبز
بلبل روی سیه مانده ز گلزار جدا
دیده ام بهر تو خون بار شد ای مردم چشم
مردمی کن مشو از دیده خون بار جدا
نعمت دیده نخواهم که بماند پس از این
مانده چون دیده از آن نعمت دیدار، جدا
می دهم جان ، مرو از پیش من ،وگرت باور نیست
بیش از آن خواهی بستان و نگه دار جدا
حسن تو دیر نماند چو ز خسرو رفتی
گل بسی دیر نماند چو شد از خار جدا
|
About![]()
ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد Archivesهفته دوم تیر 1388هفته اوّل تیر 1388 هفته چهارم خرداد 1388 هفته دوم خرداد 1388 هفته دوم اردیبهشت 1388 هفته اوّل اردیبهشت 1388 هفته دوم فروردین 1388 هفته سوم اسفند 1387 هفته دوم اسفند 1387 هفته اوّل اسفند 1387 هفته دوم دی 1387 هفته اوّل دی 1387 هفته چهارم آذر 1387 هفته سوم آذر 1387 هفته دوم آذر 1387 هفته اوّل آذر 1387 هفته چهارم آبان 1387 هفته سوم آبان 1387 هفته دوم شهریور 1387 هفته سوم مرداد 1387 هفته چهارم تیر 1387 هفته دوم تیر 1387 هفته اوّل تیر 1387 هفته چهارم خرداد 1387 هفته سوم خرداد 1387 هفته دوم خرداد 1387 هفته اوّل خرداد 1387 هفته سوم اردیبهشت 1387 هفته دوم اردیبهشت 1387 هفته اوّل فروردین 1387 هفته چهارم اسفند 1386 هفته اوّل دی 1386 Links
101 |