dOnt LEAve mE
به او بگوئید دوستش دارم
من از لابه لای خاطرات پیچکوار به سکوت فرار میکنم ... و از بهت سکوت سایه ای ساخته ام به قیمت مرگ.. *من حس دوست داشتن را در یک شب بارانی گم کرده ام * من از زوال صدای قناریها خاطره دارم... و از نگاه شب فقط خاطره تاریکی را به یاد دارم... و تو ای ناشناس ... که از سررزمین آبی عروسکها می آیی... ازآنجا که فقط شنیده ام ... شقایقها هنوز زنده اند و بلور صبح همیشه میدرخشد ... و پروانه هایش به رنگ زندگی آذین یافته اند پس ، با این همه فاصله از من چه حاجت ! بگریز به دشت شقایها و در هم شکن خیال غروب این ویرانه را... که از زندگی تو، تا زوال من فاصله هاست .... آمدنت را خوب یادم نیست بی صدا آمدی بی انکه من بدانم و بی اجازه ماندی بی آنکه من بخواهم اما اکنون که با ذره ذره ی وجودم ماندنت را تمنا میکنم قصد سفر داری تو ای مهمان ناخوانده ی قلبم بمان بمان که ماندنت را سخت دوست دارم جایی که هستم همه چیز و همه کس خوب باشند. تا من هم احساس خوبی داشته باشم . نمی دانم چرا خیلی ها فکرشان در راه خوب بودن نمی شود ؟ چرا همه با هم غریبند؟ در حالی که همه ما در این سفر ،همسفریم . چرا در چشمانمان فریب دادن به چشم میخورد؟ چرا گذشت را نمیشناسیم ؟ چرا برای دوست داشتن همدیگر دنبال رابطه میگردیم ؟؟ چرا کسی خوب بودن را یادمان نمیدهد ؟ چرا کسانی که باید خوب بودن را به یادمان بیاندازند چیز های دیگری را بهانه سعادت دنیوی و ... ما کرده اند؟ چرا نمی گذارند کسی با کسی قدم بزند ؟؟؟ چرا نمیفهمند هم نفس بودن زیباست؟؟؟؟
| Design By : Night Skin |




