dOnt LEAve mE
به او بگوئید دوستش دارم
چنان شوق رهايي داشت كه تنها يك لحظه غفلت كردم پر زد و رفت و چنان عشق آزادي داشت كه نه نگاه منتظرم را ديد و نه دلواپسي دلم را پر زد و رفت و چنان شوق آسمان داشت كه التهاب اسارت در شعاع رنگارنگش آب شد پر زد و رفت مي دانم كه ديگر نمي آيد اما… قفس زندگي ام پر است از جاي خالي پرواز … بي اعتنا و سبك اما پرنده پر زد و رفت … خواندمت تو را بارها و بارها از ميان هياهوي بسيار و بي حاصل اين شهر پراز نيرنگ خواندم . گفتمت بگذار كوله بار خستگي و اجبار را . و دعوتت كردم : سوي كلبه صميمي و ساده دل من بيا ، سرت را روي دامن پر از شكوفه و لبخند خاطرات من بگذار و براي هميشه بمان . بمان تا قرار با دل بيقرارم آشتي كند ، تا سرمست مهر پايكوبي كنم ، بمان تا من نيز اندكي بيشتر زنده بمانم . اما تو ، مثل هميشه سرد و ساكت و خموش و پر از ابهام به نقطه اي دور خيره بودي . انگار من مثل يكي از عروسكهاي دخترت خريده شده بودم براي اوقات تنهايي. گويي مرا نمي ديدي و هرگز باورم نداشتي . حتي خداحافظي دردآلودم را نشنيدي و برايم دستي تكان ندادي .تو حريم عاطفه را شكستي و مرا به بينهايت غم رهنمون كردي . مرا از روشنايي ها جدا كردي با همان پوزخند هميشگي و چشماني كه ديگر زيبا نبود . خواهش مي كنم تو را مي گويم : بغض قديمي تويي كه تا مي آيم زندگي را مزه كنم ، به سراغم مي آيي تويي كه حتي نمي خواهي يك لحظه توهم خوشبختي حتي ، با من باشد ! مي خواهم زندگي كنم ، حتي اگر انگيزه ام تنها نوشتن باشد ! پس بگذار نفس بكشم بغض قديمي ، فقط كمي از فشار دستهايت بكاه مي دانم خواهش بزرگيست اما تنها كمي آهسته تر گلويم را بفشار آنقدر كه اشكهايم بتواند بر گونه هاي تبدارم بريزد !! …كمي آهسته تر … همه آن جستجوها براي يافتن نشاني از جاده وداعت همه آن پرس و جو ها براي پيدا كردن ردي از انعكاس كلامت تو در شب چشمهايم گم شده بودي ….

| Design By : Night Skin |


