dOnt LEAve mE
به او بگوئید دوستش دارم
خواندمت تو را بارها و بارها از ميان هياهوي بسيار و بي حاصل اين شهر پراز نيرنگ خواندم . گفتمت بگذار كوله بار خستگي و اجبار را . و دعوتت كردم : سوي كلبه صميمي و ساده دل من بيا ، سرت را روي دامن پر از شكوفه و لبخند خاطرات من بگذار و براي هميشه بمان . بمان تا قرار با دل بيقرارم آشتي كند ، تا سرمست مهر پايكوبي كنم ، بمان تا من نيز اندكي بيشتر زنده بمانم . اما تو ، مثل هميشه سرد و ساكت و خموش و پر از ابهام به نقطه اي دور خيره بودي . انگار من مثل يكي از عروسكهاي دخترت خريده شده بودم براي اوقات تنهايي. گويي مرا نمي ديدي و هرگز باورم نداشتي . حتي خداحافظي دردآلودم را نشنيدي و برايم دستي تكان ندادي .تو حريم عاطفه را شكستي و مرا به بينهايت غم رهنمون كردي . مرا از روشنايي ها جدا كردي با همان پوزخند هميشگي و چشماني كه ديگر زيبا نبود .
| Design By : Night Skin |


